پنجشنبه پنجم مهر 1386
ماه مبارک رمضان
میدونین که ماه رمضان و دیدار اقوام واجب و من چون دچار توفیق اجباری شدم و اینجا هیچ کسی و ندارم گفتم حداقل اینجا یک مطلبی بنویسم . عزیزانی که به من سر میزنن بی نصیب نمونن
میدونین که فلسفه دین چیه؟ این که هر کسی به هر دینی که عقیده داره با انجام دادن احکام دینی خود احساس میکنه که یک قدم به خدا نزدیک شده و حالا میتونه از خدای خودش تقاضای این و داشته باشه بهش کمک کنه و اینجاست که دیگه میدونه در سخت ترین شرایط زندگی یک قدرت مافوق بشری پشت و پناهش است و دیگه هیچ وقت احساس تنهائی نمی کنه و من در این ماه از چنین احساسی بی نصیب نیستم .و برای همین دچار یک حس متفاوتی هستم .
یادم اون زمانی که من به دبستان میرفتم ماه رمضان مصادف شده بود یا امتحانات آخر سال و من از سحر بیدار میشدم درس میخواندم و خداوند هم کمکم کرد و با موفقیت امتحانامو پاس کردم
هیچ وقت یادم نمیره چند سال پیش وقتی در LA بودم شبهای قدر با دوست عزیزم به بنیان ایمان میرفتیم و دعا میکردیم و اتفاقن بیژن مرتضوی دعا میخواند و ما هم تکرار میکردیم اونجا هم من از رحمت خدا بی نصیب نموندم حالا هم باز از خدای خودم میخوام که باز لطفش نصیب حالم بشه و همیشه و همه جا پشت وپناهم یاشه و برای هر کسی هم که اعتقاد داره از خداوند خواستارم
یا رب مددی
جمعه سی و یکم فروردین 1386
عاشقانه
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
فروغ فرخزاد تولدی دیگر ...........عاشقانه
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
دوست
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
بی پولی
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
انتظار
حالا به جائی رسیدم که تحمل یک روز انتظارم ندارم .
همش میخوام همه چی زودتر تمام شه خوب این چه فایده داره که من فقط در انتظار تمام شدن باشم
تازه راستشم بخوان اصلا" حوصله شروع دوباره رو ندارم پس چی؟
وای خودمونیما چه تنبل شدم .![]()
حالا به نظر شما دوستان عزیز من باید چیکار کنم ............
منتظر نظریات شما هستم.
ممنون
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
ارزش وقت
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا
آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار
معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي
مرگبار جان به در برده مي داند. هر لحظه گنج بزرگي است گنج ها را نباید مفت از دست داد.............
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست
شنبه چهارم فروردین 1386
بهار
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
به به بهار خانم هم با کشرمه و ناز و عشوه و وقار بعد از دیدن اون همه استقبال کننده که همه بخاطرش همه جا رو تمیز کرده بودن و کلی به خودشون رسیده بودن و خانه هاشون مملو از پاکی و صفا بود و همه دم از صمیمیت و رفاقت میزدند تشریف آوردند .
وقتی در لحظات آخر انتظار آمدن بهار خانم بودیم ودر پای هفت سینی که هر کدام نماد خوبی در فرهنگ ما دارند (سمنو:نماد زایش و باروری.سیب : نیز نماد زایش است.سنجد:نماد عشق و دلباختگی است.سبزه: نماد شادابی و سرسبزی و نشانگر زندگی بشر و پیوند او با طبیعت است.سماق و سیر نماد چاشنی و محرک شادی در زندگی به شمار میروند. تخم مرغ نماد زایش و آفرینش است.آینه نماد روشنی .آب و ماهی نماد برکت در زندگی ماهی به عنوان نشانه اسفند ماه بر سر سفره گذاشته میشود .سکه نمادی از امشاسپند شهریور (نگهبان فلزات )است و به نیت برکت و درآمد زیاد انتخاب شده است. ) نشسته بودیم و با دعای یا مقلب القلوب شروع کردیم وبعد هم دلی به حافظ دادیم و سال نو را آغاز کردیم .
من هم به نوبه خود فرا رسیدن نوروز ۱۳۸۶ خورشیدی را به یکایک هموطنانم تبریک و تهنیت عرض میکنم و امیدوارم سالی پر از برکت و شادی وموفقیت داشته باشند و خداوند منان همیشه حافظ و نگهدارشون باشه
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
یکشنبه هشتم بهمن 1385
دچار روز مرگی
چرا.........؟
چرا هستم؟
شایدهستی به هستم هست.......
اگر هستم .چرا اینجام؟
شاید اینجا .به از هر جاست......
اگر اینجام .چرا تنهام؟
شاید تنهائی ام رسم است............
اگه تنهام .چرا شادم ؟
چونکه در تنهائی او را دارم .........اوئی که با من است همدم............
بعد از یک خواب جانانه امروز صبح روز تعطیل البته آخرین روزه. فردا صبح با اجازه همگی باید شال و کلاه کنیم و بریم سر کار اینکه میگم شال و کلاه الکی نیست اصطلاحم نیست بلکه حقیقته اینجا انقدر سرد که با اجازتون من خودم شخصا" هم شال وهم کلاه و دستکش و همچنین گوشی هم میزارم مخصوصا" صبح های زود که اگه نذاری از سرما فریز میشی
دیروز که کمی فکرم آشفته بود ویرم گرفته بود که بنویسم بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بلاخره تونستم بنویسم ولی چشمات روز بد نبینه. اینترنت نمیدونم چرا قطع شد البته فکر کنم خدا به شما رحم کرد که چرندیات منو نخونین ولی راستشو بخواین خودم خیلی حالم گرفته شد
انقدر دچار روزمرگی شدم که قلمم یاری نوشتن نداره اخه جزء تکرار اتفاقات روزمره هیچ اتفاق جدید و جالبی رخ نمیده که بخوام براتون بنویسم
خوشحالم که مینویسم چون با نوشتن تمام روزمو مرور میکنم و اشتباهاتم وکوتاهیاتم و میفهمم حالا با این یک جمله که" من دچار روز مرگی شدم"فهمیدم که بله این تکرار یک نواخت صوت زندگی دیر یا زود من و از پا در میاره پس باید پیشگیری قبل از درمان بشه
اینجاست که این جمله لازمه :
باز باید سرنوشت از سر نوشت
پس باید بیشتر به خودم و روحیاتم توجه کنم باید یک برنامه جدید و متنوع ایجاد کنم تا حالم به هم نریخته. امیدوارم خدا هم کمکم کنه تا بتونم یک کار درستی انجام بدم
خداوند نگهداره همه باشه
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
مراسم اسم گذاری
فکر یک اسم برای وبلاگم بودم که یاد اسمگذاری بچه های ایران افتادم که از وقتی طرف حامله میشه همه یدونه کتاب اسم تو دستشونه هی نظر میدن خانواده مادری از(مادربزرگ و پدربزرگ و خاله و دائیتو و.......)گرفته و بعد هم که سر و کله خانواده پدری پیدا میشه که اونام حتما" هفت هشت ده تائی هستن خلاصه وامصیبتا بیچاره خود پدر و مادر که انگار نه انگار حق انتخاب دارن حالا واویلا اگه اسم انتخاب شده با اسامی پیشنهادی نخونه همه بهشون برمی خوره و میگن به نظر ما احترام نذاشتن حالا خر بیار و باقالی بار کن.
توی این فکرها بودم که دیدم نیشم تا بناگوش بازه به خودم که اومدم دیدم بله........... تو مترو نشستم حالا خدا عالمه که چند نفر فکر کردن که دیونم که با خودم میخندم اخه اونا که نمیدونن بعضی از اداب فرهنگ ما واقعا" خنده داره.
خلاصه بعد از کمی فکر کردن دیدم حالا که این بیچاره شده سنگ صبور و همدم من پس اسمشو بذارم همدم بعدشم به این فکر افتادم که خوب تنهام وگرنه هزار تا اسم اتنخابی وجود داشت البته خدائی خانواده من اصلا" دخالت کن نیستن .................
اخه به هر حال اینم یجورائی بچه من دیگه چون من خلقش کردم برای همین هم دوسش دارم
سه شنبه سوم بهمن 1385
تجربه
من اینجا بس دلم تنگ است.......
و هر ساز که میبینم بد اهنگ است.....
بیا ره توشه برداریم .......................................
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ........................................
ببینیم اسمان هر کجا ......................................
اخر همین رنگ است.........................
همدمم شده صدای رضا صادقی.با چائی و کافی .
نه اینکه فکر کنید دیپرشن گرفتم ولی راستشو بخواین یجورائی با این حالم حال میکنم یعنی از صبح تا عصر سر کارم و به این عشق میگذرونم که شب با موزیک و کافی و چائی بعدم لالا .
تعریف یک زندگی تنها ................................................................................
البته روزهای پنجشنبه هم مجله جدید در میاد میرم تا مارکت ایرونی ۴-۵ تا مجله میگیرم شروع میکنم به خوندن .
البته تمومش خودم ساختم چون مدرسه نمیرم و ورزشم نمیکنم همش تنبلی میکنم پس سزای ادم تنبل همینه .......![]()
خودمم نمیخوام دوست پیدا کنم و دلیلشم نمیخوام بگم .
این مطالب و مینویسم برای اونائی که عشق خارج دارن بابا جون انجا هم هیچ خبری نیست .....
حتما" میگین خوب خودت انجوری میخوای نه عزیز من لابد این صلاح من بوده ........
دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد سعادت کس دارد که از تن ها بپرهیزد
البته امیدوارم تمام کسائی که دوست دارن. از ایران خارج بشن چون به تجربه اش میعرضه
پس به امید چنین روزی......................................
